۱۳۸۷ اسفند ۲۷, سه‌شنبه

سرزمین خود سازی و خدا جویی



دعوا سر سر بند یا زهرا بود،عشق زهرا بود،مادر همه بچه ها زهرا بود،روضه شبهای قبل عملیات یا روضه بیبی بود یا امام حسین،بخدا بیی اونجا بود...هممون حضورشو درک میکردیم،هر کدوم از بچه ها که خواب بیبی رو می دید فرداش شاد و شنگول می پرید میونه بقیه بچه ها و حلالیت می طلبید،بقیه ام گریه می کردن...قرار بود شهید بشه.

***************************************************************

فقط خاطره
رفته بودم جنوب با راهیان نور،
هرکدوم از شهیدایی که تو جنگ فرمانده بود یا از خود گذشتگی عجیبی کرده بود الان اسمش رویه بزگراهای توی تهرانه،بقیه شهدا هم به نسبت نقشی که تو جبهه داشتن اسمشونو روی خیابون اصلی و خیابونه فرعی و کوچه و بن بست ها گذاشتن.
یه عکسی هم از یه شهید گمنام دیدم که وقتی جسدشو کشف کردن هنوز بدنش سالم بود،با خودم فکر کردم که هنوزم که هنوزه چقدر معیارهامون با معیارهای خدا فاصله داره!نه!
یه چیزه عجیبه دیگم شنیدم، عموم جانبازهایی که واسه توجیه ملت در مورد مناطق مختلف عملیاتی
به اردوها سر میزدن و سخرانی میکردن، از نزدیک بودن فرج آقا زیاد می گفتن و خیلی مطمئن این حدیث رو از امام باقر(ع) ،بگمانم، می خوندن که میگه:
"در آخر الزمان مردمی از شرق زمین قیام وانقلابی می کنند بر علیه باطل، که پس از آن اگر من زنده بودم فرج منتقم آل رسول الله رو درک میکردم!"
بعد اینا میومدن می گفتن که منظور انقلاب ما بوده و اینکه می فرماید" اگر من زنده بودم"اشاره دارد که بعد از وقوع این حادثه به اندازه عمر یک انسان تا فرج فاصله خواهد بود.
یا مثلا تعریف می کردن که خواب شهداء رو زیاد دیدن که می گن ما لباس های رزم خودمونو پوشیدیم و منتظریم تا آقا ظهور کنه و و ظهور خیلی نزدیکه.
بشدت دعا می کردن برای ظهور آقا،کاری که قبلا خیلی کم دیده بودم مخصوصا از سپاهی ها!
عموم جانبازهای بسیجی و سپاهی یه متلکی به ارتش مینداختن مخصوصا وقتی که صحبت از کربلای 4 میشد.
با ما یه جانبازه شیمیایی از طرف وزارت نیرو اومده بود که خیلی خرش می رفت،فارغ التحصیل دانشگاه خودمونم بود،وقتی ازش در مورد فقر وحشتناکی که هنوز تو مناطقی مثل خرمشهر و و حومه اهواز و خرم آباد بود ، پرسیدیم ،گفت:اینا حقشونه که اینطوری باشن و لیاقتشون بیشتر از این نیست،می گفت ما سر برق دادن به این مناطق از طرف وزارت خونه کشته دادیم،خلاصه آخرش از دهنش در رفت که گویا اصلا سیاست نظام بر اینه که اینارو تو فقر نگه داره تا "آدم شن"!!!
تیکه کلام تازشون شده بود:"سید علی ما خیلی تنهاست"
زیارت عاشورا و دعای ندبه و کمیل کنار مزار شهدا و پرچم های قرمز خیلی چسبید،سینه زنی ها و نوحه خوندناشم همینطور،از اونجا تا کربلا کمتر از 2 ساعت راه بود.
درمورد اتخابات و رئیس جمهور دولت خدمتگذار و اومدن و نیومدن خاتمی هیچ حرفی یا پستری نشنیدم و ندیدم و بسیار تعجب و حیرت کردم.
تا حالا فکر می کردم که جبهه و این تبلیغات و بازی کردن با احساسات مردم و جوونها تو این دوره زمونه فقط وجهه سیاسی داره که بعد این سفر کاملا پشیمون شدم از تفکرم!
به این سوالم هیچ کس جوابه درستی نداد، که چرا بعد از سال62-63 ایران جنگ رو ادامه داد و فاو گرفت و رفت تو خاک عراق و جنگ فرسایشی ادامه پیدا کرد؟(البته یه جوابایی دادن که شاید بعدا بگم چرا قابل قبول نبودن)
تا اینکه دکتر علایی و سردار عسگری(بادی گارد مخصوص امام) تو حسینیه دوکوهه به این سوال اینطوری جواب دادن که:
"امام فکر میکردند میتونن رژیم بعثی و صدام رو سرنگون کنن واسه همینم یه تنه جلوی مسئولین وقت کشوری واستادن و گفتن: "جنگ جنگ تا پیروزی "و "راه قدس از کربلا میگذره""
خیلی ناراحت شدم.
از حاجی فرهانی(همون جانبازه که باهامون اومده بود از طرف وزارت خونه)که پرسیدم، گفت امر ولی فقیه رو باید بی چونو چرا اجرا کرد و اصلا تو حقی نداری که این سوال رو بپرسی!
منم گفتم دمت گرم، مثله اینکه با امام معصوم طرفیم و خبر نداشتیم!خیلی شاکی شد.(ولی خیلی آدم با حال و شیطونی بود، نمی تونست درست نفس بکشه، خودشم می گفت من دارم چوب شیطنت ها و اذیتهای که هم رزمامو کردم، می خورم)

بسم الله

۱۳۸۷ اسفند ۱۹, دوشنبه

داغونم!

برای هر مسافر تو دوردست یا یه مقصدی هست یا یه محبوبی،خوب معمولا مسافر به مقصدش می رسه.یه عده کمتری هم عموما به محبوبشون میرسن،یا حداقل به یادش طی طریق می کنن.اونم تا ته خط، حداقل خیالشون راحته که:" اره دوستش دارم واسه همینم تا آخرش رفتم و من می تونم دوست داشته باشم " یا "اشکال نداره! دوباره سفر میکنم"
اما میخوام یادت بندازم روزی رو که خواستی برسی، ولی وسط راه خسته شدی، نشستی رو جدول خیابون و درمونده گفتی:"نوچ!نمیشه،کار من نیست"
اینجاس که یا بر میگردی سر جای اولت یا با نا امیدی به راهت ادامه میدی،هی میشینیو به خودت لعنت می فرستی که چه غلطی کردی ولی بازم تحریک میشو به راهت ادامه میدی...تا برسی به ته خط
اما اینجا بدترین جاشه،رسیدی و می بینی که هیچی مقابلت نیست،هرچی تو ذهنت پرورونده بودی همش وهم و خیال بود.اصلا انگاری راه رو اشتباه اومدی،
اونوقته که کابوست میشه: من کیم؟اینجا کجاست؟این دیگه کی بود که منو تا اینجا کشوند و...خلاصه سرخورده میشی!میزنی تو جدول میری تو جاده خاکی تو کفش میمونی که که عجب خری بودی!چه غلطی کردی و... خلاصه کلی خودخوری میکنی.
میشی فستیوال درد!(از نوع بی درمونش)
اما مشکل اون آخر کار نیست ،مشکل توئی،ارادته،آینده نگریته....حس و حال نداشتی، کم جنبه بودی و زدی تو خاکی،یادت رفته بوده که حاجی!هرکاری رو خواستی شروع کنی قبل از ستارت خوب بهش فکر کن،پیشبینی کن و بعد پا بذار وسط میدون،از اون لحظه به بعد دیگه باید گازشو بگیری،واینسی حتی اگه فهمیدی که اشتباه اومدی بازم واینسی، به راهت ادامه بدی و تو راه اشتباهاتو جبران کنی.
چیزی که این وسط خیلی کشنده ست سکونه،خیلی ها حتی روانشناسا می گن تو همچین مواقعی یه خورده تامل بهترین کاریه که میشه کرد،ولی من میگم نه!سکون همیشه غافبلگیر کننده ترین خطری که وجود داره،سردت میکنه،پنچرت میکنه.
اره! سکون مثل یه مردابه، وقتی میوفتی توش،می کشدت پایینو و فاتحه! ازت چیزی باقی نمیذاره جز یه جسد متعفن،با کلی خاطره و عقده باز نشده،میمونی وسط خرابه ای که خودت با دسته خودت، اومدی ابروشو درست کنی زدی چشمشم کور کردی!
چشمت کور دندت نرم!می خواستی نکنی.
خوب فکر کن.
بسم الله،
---------------------------------------------------------------
تبصره:
آوای گرم کیست که از راه دور،
سر می کند ترانه جان پرور امید؟
گاهی برد گذشته تاریک را زیاد
گاهی دهد سعادت آینده را نوید
فریدون مشیری
**********
خاطره:
از مشهد اومدم با اون صحن و سرای مجلل آقا و دلم سوخت،خیلیم سوخت، یهو تو دلم آشوبی شد، بخاطر ائمه بقیع . موقع برگشت، حاج علی مالکی که با اون صدای گرمش تو گوشم زمزمه می کرد:
من هجرک یا حبیب
قلبی قد ذاب
انظر نظرا الی یا ابن الاطیاب
ان غبت لذنبنا فتبنا،تبنا
او خفت من العدی،فماللاحباب؟
سیدی!سیدی!
الجور فشا علی المحبین فقم
یا منتقم بامر رب الارباب

۱۳۸۷ اسفند ۱۲, دوشنبه



یکی از معدود راهایی که برای نمایش شخصیت و هویت هر انسان برای بقیه،اونطوری که دلش میخواد، وجود داره، همین وبلاگ نوشتنه.

با این امتیاز که خیلی مطمئن میدونی که هیچ عامل دیگه ای مثل جایگاه اجتماعی،شغلت،طرز لباس پوشیدنت،مدل موهات ،خانوادت و...،تو برداشت شخصی بقیه از تو تاثیر نداره.

البته یه بدیایی هم داره که که بواسطه ناقص بودن پل ارتباطی افراد با صرف کلمات ایجاد میشه، مثلا ممکن نتونی اون مطلب یا موضوعی رو که میخوای، با ابزار محدودی مثل کلمات، به مخاطب منتقل کنی؛نهان بودن زبان بدن وeye contact و خلاصه از این حرفا...

اما خوبه...حداقل واسه من خوبه...

منی که مدتیه دنباله یه تجربه تازم،منی که با اینهمه دوستهای دور و نزدیک، بازم احساس می کنم که تنهام،نیستم و...
حداقل میتونم امیدوار باشم که اینجا، دفترچه یاداشت خاطره هام باقی میمونه...
پس بسم الله

سلام

من، سید مجتبی شجاع الساداتی،از صمیم قلبم به شمایی که قابل دونستی و به "حسرت دیرینه" سر زدی،

خوشامد می گم،
درود بر شما!