۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۸, جمعه

دردی کشیده ام که مپرس!


بر دیده ات نظر کردم،اشکهایت را بوسیدم و دیدم که مژه هایت بهم تابیده است.
می دانم که چشمهایت دروغم را باور نکرد و گریستنت، گناهم را شست...
اما بدان،
دیروز به عشق، آشکار شدم و امروز به رنج، مرد.
ومی دانم که فردا هم به صبر، پیروز.
اینرا از پدرانم به ارث برده ام...
تو هم صبر کن...
دروغها هم روزی بر ملا شوند.